روزانه ها ۰۱/۰۲/۰۸
روزهایی که نگهبانم بهتر از همیشه کتاب میخوانم، با اینکه خواندن هنگام نگهبانی ممنوع است اما به ندرت پیش می آید که کسی بیاید و به نگهبانان سری بزند، مگر اینکه یکی از آن افسر های گیر و بد قلق و عقده ای باشد. با کلمات روزم را شب میکنم و شب هارا نیز با گپ زدن با همخدمتی ها، البته اگر باشند و تنها نباشم. تنها هم که باشم وقتم به فکر کردن می گذرد. وقت های تنهایی بدون هیچ سرگرمی سخت می گذرد در پادگان. همه جا ظلمانیست و هیچ صدایی جز حیوانات شب بیدار و کامیون های در حال عبور از جاده به گوش نمی رسد. هر از گاهی هم دیواری یا بشکه ای در اثر سرما قلنجش را می شکند و زهر ترکمان می کند. خیلی سعی میکنم مثلا فلسفی بیاندیشم. به چیز های والا و بزرگ. ولی نمیتوانم و میدانم که کار من نیست و فکرم از شخصیت های داستان هایی که خوانده ام و شخصیت و مکان های پیرامونم فراتر نمی رود. من مرد داستانم و جز این نیستم. آرامش فکری ندارم تا در عمق مسائل فلسفی فرو بروم. شاید مقتضی جوانی همین باشد و شاید هم من کم عمق هستم اما به هر حال فعلا همینم. سرباز علاقمند به داستان. بهتر است سرم گرم کار خودم باشد و سیر و سیاحت بکنم در داستان ها. بنشینم پای منبر نویسندگانم.