درخت و خاطره

برای زیبایی نمی نویسم ، برای نجات می نویسم ....

روزانه ها ۰۰/۰۸/۲۷

پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۰، 21:33

خانواده تیبو را دارم میخوانم. کمی مانده تا جلد دو تمام شود. نویسنده تفکرات عظیم و عمیقی را دارد بیان میکند. لذت وافری میبرم از خواندنش. با خواندنش میفهمم که نوشتن چقدر کار شاقیست. چه ذهن بزرگی نشسته پشت تک‌ تک‌ کلمات کتاب و چقدر داستان بزرگی دارد برای گفتن. آیا روزی هم خواهد رسید که من هم داستان بزرگی برای گفتن داشته باشم؟. خود روژه مارتن دوگار که چنین توصیه میکند : ا
«بیاید. می خواهم حقیقت را به شما بگویم. من هم به سن شما بودم. شاید کمی مسنتر: تازه از دانشسرایعالی در آمده بودم. من هم همین رسالت رمان نویسی را در خودم می دیدم. من هم همین نیرو را داشتم. که برای شکفته شدن می خواهد آزاد باشد؟ و من هم به دلم افتاده بود که راهم را عوضی گرفته ام. مدت کوتاهی. و من هم به فکر افتادم که از کسی راهنمایی بخواهم. منتها من به سراغ یک رمان نویس رفتم. حدس بزنید کی؟ نه، شما نمی فهمید، شما نمی توانید تصورش را بکنید که آن رمان نویس برای جوانهای سال ۱۸۸۰ چه مقام و منزلتی داشت! به خانه اش رفتم، گذاشت حرفم را بزنم. چنگ در ریشش می زد و با نگاه نافذش براندازم می کرد. چون همیشه عجله داشت، صبر نکرد تا حرفم تمام شود و از جا برخاست. ولی او ذره ای تردید نکرد! با صدایی که حروف را می جوید گفت: برای ما فقط یک نوع کارآموزی هست و بس: روزنامه نگاری. بله، همین را من گفت: من بیست و سه ساله بودم. خوب، آقای عزیز، همان طور که امده بودم راهم را کشیدم و رفتم: مثل یک احمق! و دوباره رفتم سراغ کتابهایم، رفقایم، میدان رقابت، مجله های پیشرو، میزهای سخنرانی - آینده درخشان!».

«راهنمایی میخواهید آقا؟ مواظب خودتان باشید، کتابها را دور بیندازید، دنبال غریزه تان بروید! چیزی یاد بگیرید آقا: اگر سر مویی نبوغ در شما باشد، فقط با فشار نیروهای شخصی می توانید از درون رشد کنید!... شاید برای شما هنوز فرصت باشد. زود بجنبید. زندگی کنید! هر طور که پیش آید، هرکجا که پیش آید! شما بیست سال دارید، چشم دارید، پا دارید؟ حرف ژاليكور را گوش کنید. وارد روزنامه نگاری شوید، دنبال وقایع و حوادث روزمره بدوید. می شنوید؟ من دیوانه نیستم. حوادث روزمره. شیرجه در خندق جامعه ! هیچ چیز دیگری نمی تواند چرک شما را بگیرد. از بام تا شام بدوید، نگذارید هیچ چیز از نظرتان دور بماند: سانحه خودکشی، محاکمه، رسوایی در محافل اعیانی، جنایت در فاحشه خانه ها ! چشمها را باز کنید، به آنچه تمدن همراه خود می آورد، از خوب و بد، از ندیده و نشنیده، از ندیدنی و نشنیدنی، دقیق شوید! تا شاید بعد از آن بتوانید جرئت کنید و در باره انسانها، در باره جامعه، در باره خودتان چیزی بگویید!».

خسرو

روزانه ها ۰۰/۰۸/۱۹

چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۰، 1:38

چرا آمده ام که بنویسم؟ چون حالم خوش نیست. پاییز که می آید درد ها هجوم می آورند. بیماری در هوا پرسه میزند. نا امیدی از لانه‌ی خود بیرون آمده و در کوچه پس کوچه ها به دنبال آدم هاست. پاییز را باید سفر کرد. به گرمسیری ها. حداقل من این را حس میکنم. پس از سالها فهمیده ام که پاییز فصل من نیست، اشتباه فکر میکرده ام. 

خسرو
© درخت و خاطره