درخت و خاطره

برای زیبایی نمی نویسم ، برای نجات می نویسم ....

که آرزوها جدایمان کردند

شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴، 15:57

که آرزوها جدایمان کردند... و اکنون ای تمام ناگفته‌های شعر، یاری‌ام کن... مرا وطنِ جایگزینی نیست، و نه سینه‌ای، که به وقت سرریز شدنِ شیونِ چشمانم، خاطرات را از رنگ‌پریدگی‌ام محو کند... من از دلتنگیِ خویش به ستوه آمده‌ام، و این زخم از هر سو در شکاف است، و در خود، فریبِ امید رو به فزونی‌ست... سرگشته‌وار در تو، آمدن را می‌جویم اما... تو جز در خیال من معشوق نبودی... "ناتوان بودی از نگریستن به من، آنچنان که من به تو می‌نگریستم" اما به نادانی خود را در آغوش کشیدم که دوستت بدارم، بی‌آنکه از جدایی هراسان باشم... تمام آنچه که به ظاهر ممکن است، اتفاق نیفتاده، و واقعه، شرحِ آنچه که بین من و توست را دور می‌سازد... به من بگو، اگر برای تو پیشامد و گذرا بودم، چرا به هنگام گریه‌ام، گریه می‌کنی؟ و چه چیز تو را به گریه وامی‌دارد، اگر شک و تردیدها بر من و سرنوشتم چیره گشت...؟ دیده به راهی بسته‌ام که از آن رفته‌ای تا باور کنم چگونه مرا به هیچ داده‌ای... و چگونه از دیدگانم محو می‌شوی، تا باور کنم... دیگر در تو تمام شده‌ام ای دورانِ شادمانی‌ام، ای شادمانیِ اشک‌ها... آیا روی از من برمی‌گردانی، گویی که رفته‌ای؟ تسلیم این سرنوشتم و روی برمی‌گردانم، اما تو را روبه‌روی خویش می‌بینم... این سرگشتگی‌ست که هر سو بنگرم تویی، که تمام جهت‌ها را از من ربوده‌ای... و از قلبم می‌پرسی... اما خواهش می‌کنم... که: دستانم را رها کن اشکی در چشم نمانده... ای جنازه‌یِ امیدی که چونان قلبی، و به امیدِ بازگشت سعی بر اثبات خویش در منی... ای تمام هراس‌های شعر، رحم کن بر رخوتِ حافظه‌ام... خسته‌ام... دستانم را رها کن... صبری برای برگرداندنِ دلتنگیِ مجنون‌وارم از تو را ندارم رویاهایم را شکستی تنهایم گذاشتی... در تو مُردم، پس برای مرگم قبرستانی به من هدیه کن و نشانه‌ای بر این قبر مگذار خود، در وجودت قبرم را حفر خواهم کرد پس فراموشم کن و دستانم را رها کن، که بتواند برایم قبری متروک پشت قلبت انتخاب کند... فراموشم کن... تمامِ آنچه که در وجود من است به تو بی‌ربط است. بایست... این ادعایِ دوست داشتنت را از ذهنم دور کن دروغ نگو... من نه آنم که گنجشکان در سینه‌اش مُرده‌اند من آنم که سینه‌اش قتلگاهی‌ست... دستانم را رها کن تو نه آنی که رویایش از فرط سنگینیِ ناپیشامدگی شکسته باشد...

خسرو

روزانه ها ۱۴۰۴/۰۹/۱۲

پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴، 22:35

تمام نمی شود. هیچوقت.

نمی توانم چیزی بنویسم، از نوشتن عاجزم.

فقط می دانم که هیچگاه تمام نمی شود. گذشته من در من زنده است، نفس می کشد.

خسرو

بدرود عزیزم ۱۴۰۴/۰۹/۰۸

سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴، 14:57

مرا زیبا به یاد بیاور

این ها، آخرین سطرهای من است

فرض کن که من

رویایی بودم

که از زندگی تو گذر کردم

و یا بارانی بودم

که سیلاب شدم در کوچه های‌تان

سپس خاک ، آب را کشید و

من محو شدم

شاید هم خوابی زیبا بودم

تو بیدار شدی و من رفته بودم

مرا زیبا به یاد بیاور

زیرا من تو را آن گونه که هستی

دوست داشتم

من، آخرین دوست تو

آخرین رازدار تو بودم که در آغوشم گریستی

و هیچ وقت، کاستی های‌ات را

به رویت نیاوردم

رنجیده خاطر شدم

اما سرزنش‌ات نکردم

مرا زیبا به یاد بیاور

نامه هایی برایت نوشتم

شعرهایی برایت سرودم، هر شب

که هنوز خیلی از آن ها را نخوانده‌ای

ثواب و عذابش ماند برای من

بی صدا از کنارت رفتم

و تو نیز مانند دیگران، به رفتنم پی نبردی

مرا زیبا به یاد بیاور

برای تو،

شب های به یاد ماندنی باقی گذاشته‌ام

برای تو خسته ترین سحرگاهان را

لبخند‌هایم را، چشم‌هایم و در آخر

صدایم را به یادگار گذاشته‌ام

زیباترین شعرهایم را

در نگاه چشمان تو خوانده‌ام

و سلام‌هایی ناگفته

در گوشه گوشه‌ی خانه

و خداحافظی

در تمام ایستگاه‌ها

به جا گذاشته‌ام

و تمام چیزهایی که در یک عشق

می‌توان یافت

مرا زیبا به یاد بیاور

خواب‌هایت روی زانوهایم را

نوازش انگشتانم لابلای موهایت را

گرم کردن دستان یخ زده ات را

تمام لحظات شادمانی ات را به یاد بیار

بوسه هایم روی پیشانی ات را

فکر کن

به کسی که هر لحظه می تواند

در خانه ات را بزند

می دانی ، به شگفت آوردنت را دوست دارم

و این آخرین سورپرایز من برای تو باشد

تمام روزهایی که با تو سپری کرده ام را

به آتش می کشم

می روم

مرا زیبا به یاد بیار.

اورهان ولی، برگردانِ مجتبی نهانی

خسرو

"یعقوب کذاب" نوشته‌ی "یورک بکر"

یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴، 0:54

گاهی وقت‌ها کتابی رو می‌خونی فقط چون دلت می‌خواد تموم بشه. «یعقوب کذاب» برای من یکی از اون کتاب‌ها بود. توی زمان درستی سراغش نرفتم. ذهنم خسته بود، حوصله‌ی داستان‌های سنگین نداشتم، اما بااین‌حال تا آخرش رفتم، شاید چون حس می‌کردم پشت این سکوت سرد یه معنایی خوابیده که باید فهمیده بشه.

یورک بکر داستان یه دروغ رو تعریف می‌کنه — دروغی که قراره مردم یه گتو رو زنده نگه داره. اما چیزی که بیشتر از خودِ دروغ درگیرم کرد، سکوت و بی‌هیجانیِ نثرش بود. هیچ تلاشی برای احساساتی کردن خواننده نمی‌کنه، و همین باعث می‌شه دردِ ماجرا واقعی‌تر به‌نظر بیاد. انگار نویسنده نمی‌خواست ما گریه کنیم، می‌خواست ما درک کنیم.

در طول خوندن، مدام با خودم کلنجار می‌رفتم: اگه من جای یعقوب بودم، اون دروغ رو می‌گفتم؟ اصلاً امید دروغی چه فرقی با امید واقعی داره وقتی قراره فقط چند روز بیشتر زنده نگهت داره؟ این سؤال‌ها توی ذهنم چرخید و هنوز هم جواب روشنی ندارم.

برای من، «یعقوب کذاب» نه یه داستان در مورد جنگ بود، نه روایتی قهرمانانه. بیشتر شبیه نگاهی از پشت شیشه بود — یه تصویر خاکستری از آدم‌هایی که سعی می‌کنن بین ترس و ایمان، راهی برای نفس کشیدن پیدا کنن.

شاید چون زمان خوبی نبود، کتاب اون‌طور که باید توی دلم ننشست. اما حالا که تمومش کردم، حس می‌کنم حتی در سردترین روایت‌ها هم یه گرمای کوچک پنهانه؛ چیزی شبیه نوری که از دروغِ یعقوب شروع شد و تا آخرین صفحه ادامه داشت.

خسرو

کوه باش و دل‌نبند

جمعه هجدهم مهر ۱۴۰۴، 1:43

ازت نخواستم بمونی، چون میدونستم پژمرده میشی.

اصلا چرا رفتی؟. چون قرار نبود بمونی. گاهی یک نفر میاد تو زندگیمون، یه بخش از وجودمون رو بیدار میکنه، یه بخش حساس، آسیب پذیر یا حتی قوی. و بعد ، وقتی که نقشش تموم میشه، می‌ره، نه اینکه ما کم بودیم، چون راهش با ما یکی نیست، فقط اومده بود که تغییرمون بده.

ازت نخواستم بمونی، چون اگر میموندی زخمت عمیقتر می‌شد.

تو منو زخمی کردی، ولی باعث شدی خودم رو پیدا کنم.

آره، دلم شکسته، تکه تکه شده، ولی هنوز اینجام، و دارم ادامه می‌دم.

کاش کوه بودم و دل‌نمی بستم.

خسرو

روزانه ها ۱۴۰۴/۰۷/۱۶

چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴، 1:17

چگونه می‌توانم فراموشت کنم؟! پایان رابطه‌مان همانند حفره‌ای در قلبم باقی مانده‌است. کاش خداحافظی نمی‌کردی و میرفتی. من عمری خداحافظی‌ات را به یاد خواهم داشت.

اگرچه عشق برایمان هیچ سرانجامی نداشت، اما بابت تمام آن روزهایی که حس کردم واقعا زنده‌ام از تو متشکرم.

تو را نمی‌دانم، اما من در عشق ناشی بودم. خیلی کارها بود که فرصت نشد انجامش دهم، فرصتمان خیلی کوتاه بود، ولی من در این فرصت کوتاه چقدر دلبسته‌ی تو شدم، خودم هم باورش نمی کنم.

با چشمانی اشک بار برایت مینویسم، نمی‌خواهم که پیشم برگردی، فقط میخواهم که خوشحال باشی، غم‌ها از تو دور باشند و دلداده‌ات همانطوری که من الان تو را میبینم، ببیندت.

از غبار گرفتن چهره‌ات در ذهنم می ‌ترسم. وقتی به یاد آن‌همه خاطره‌ای که باهم ساخته بودیم می افتم قلبم به درد می‌آید. ما برای ساختن عشق وارد رابطه شدیم، یادت می آید؟ ولی حالا... . حیف.

وقتی چشمانم را می‌بندم، فقط تو هستی، آن پشت. داری به من لبخند میزنی، ولی لبخند تو، لبخند محزونیست. حتی در رویا نیز شهامت دیدن اشک های تو را نداشتم.

حالا، از ساعت استراحت در کارگاه متنفرم، آن یک ساعت استراحت برایم تبدیل به جهنمی می شود که دارم با خاطراتت میجنگم. در همان ساعت جهنمی استراحت بود که خداحافظی کردی. من حتی نتوانستم دستانت را برای آخرین بفشارم.

دیگر نمیتوانم ادامه دهم، اشک مجالی برای نوشتن نمی‌دهد.

خسرو
© درخت و خاطره